آوا آوا ، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 4 روز سن داره

آوا خانم نازنازی

مهرسا

آوا جونم . . . چند روز پیش با خاله مریم (دوستم ) و مهرسا خانم دختر نازش رفته بودیم خونه خاله پریسا یکی دیگه از دوستام. ما سه تا از اول دبیرستان با هم دوست بودیم. الان که ازدواج کردیم یه کم سخته که زود به زود همدیگرو ببینیم اما سعی میکنم دوستیامونو حفظ کنیم. مهرسا جون یه دو سالی از تو بزرگتره . خیلی دختر مهربونیه. مثل مامانش مهربون و خانمه. با هم خوب بودین. البته تو وسطای مهمونی خوابت برد . امیدوارم دوستای خوبی با هم باشین. شیطون مامان...! این روزها سرم خیلی شلوغه. قرارداد یکی از پروژه های شرکت رو به اتمامه و کارها رو باید تحویل بدم. خیلی قاطی ام . بعضی روزها مجبورم یه سره تا 6 بمونم. امیدوارم دخملم درک کنه. البته سعی میکن...
31 شهريور 1390

آمپول

امروز صبح زود با پدر و تو رفتیم و واکسن یک سالگی تو با ٢٠ روز تاخیر زدیم. تو بغل من بودی . به دستت زد کمی گریه کردی و زود ساکت شدی. خانمه گفت امروز تا یه هفته مشکلی نداره اما ممکنه بعد از یه هفته ممکنه تنت دونه بزنه یا تب کنی و یا ... خدا کنه هیچ کدوم از این علائم رو نداشته باشی. دوستت دارم .............                                    دلم گرفته است ............... ...
21 شهريور 1390

عزیز پیر پیری

خونه ی مادر بزرگه هزارها قصه داره    خونه مادر بزرگه شادی و غصه دار   گذر روزگار رو توی چین و چروکهای صورتش میشه دید . آخر هفته ها چشمهای پیرترین عزیز خونواده پدر سوسو می زنه تا به نور دیدن تنها نتیجه کوچولوش روشن بشه. عزیز پیر پیری مادربزرگ پدر جونه. اون عاشق توئه و همیشه با دیدن تو گل از گلش می شکفه. اینم عکسیه که پدر جون از تو و اون تو خونش گرفته و من هم تصمیم گرفتم بذارم تو وبلاگت تا بزرگ شدی خودتم ببینی. ایشالا که سایه این پیر زن مهربون وپر تلاش همیشه بالا سر مون باشه. ...
16 شهريور 1390

ضحی

این خانم کوچولوی خشمل ضحی خانم دختر خاله شیواست. من نی نی به خوش اخلاقی این ضحی خانم ندیدم . آخر شب  پاتختی صنم جون بود ، آوا خانم که کلافه خواب . حال و حوصله نداشت و هی غر می زد ضحی کوچولو هی بازی می کرد آوا هم هی متعجب می خواست اونو کشف کنه . انگار فکر می کرد عروسکه . ولی خودمونیم بیشتر دوست داشت موهاشو بکشه. نمی دونم کی از سرش می افته این مو کشیدن قربونت برم که خسته شده بودی. دوستت دارم دخترم ...
14 شهريور 1390

چه زود می گذرد ثانیه ها. . .

  یه سال گذشت. عید فطر پارسال تو هنوز یه ماهتم نشده بود . یک سال گذشته... حالا تو ٨ تا دندون در آوردی ... راه میری... وقتی برات کتاب می خونم چند دقیقه گوش میدی ، بعد کتابو ازم میگیری و با انگشتای کوچولوت روی عکسای کتاب اشاره می کنی و نامفهوم شروع به خوندن میکنی ، خندم میگیره ، آخه سعی میکنی دقیقا با لحن من بخونی...وقتی دارم بهت غذا میدم وقتی تشنت میشه لیوانتو ور میداری میدی دستم که بهت آب بدم... وقتی میگم دستتو بده برات لی لی حوضک بخونم دستاتو میاری جلو و می خندی...وقتی برات اتل متل توتوله می خونم با ذوق تمام یه ریز میزنی روی پاهات... وقتی میگم دماغت کو دماغ منو می گیری میخندی... عاشق موبایل منی. دوست داری همش ...
14 شهريور 1390

آفتاب برای آوا

خانم کوچولوی من جمعه رفته بودیم خونه عزیز جون. بنا به توصیه های خانم دکتر مبنی بر نگه داشتن جنابعالی توی آفتاب بهت ضد آفتاب زدم و محدثه جون تو رو برد توی حیاط خونه دایی جون و با هم قدم زدین. آخه دختر دیگه واسه خودش خانمی شده و تاتی تاتی میره. یه کفش بوق بوقی هم برات خریدم اول نمی پوشیدی ولی بعد که صداش در اومد کلی ذوق کردی و هی پاتو می ذاشتی زمین و هی منو نگاه می کردی و می خندیدی. این هم عکسهایی که مهسا جون موقع قدم زدن ازت گرفت. تازه از خواب بیدار شده بودی شپلوی من. اینجا داری ادای لی لی لی لی حوضک رو در میاری. مامانش قربونش بره الهی...! ...
2 شهريور 1390

جواب آزمایش

دیروز جواب آزمایشت رو گرفتیم. خانم دکتر گفت هم ویتامین D بدنت کمه و هم آهنت. سه تا آمپول داد و گفت هر ماهی یکیشو باید بزنی و قطره و شربت. عصری رفتیم آمپول زدی و کلی گریه کردی. دلم ریش ریش شد. شب هم قره رو بهت دادم. هواسم نبود که باید معدت خالی باشه. همرو بالا آوردی. چه مادر بدی هستم من. خیلی ناراحتم. دوستت دارم. خیلی ناراحتم. راستی دکتر گفت هر روز بین ساعت 10 تا 2 عصر یه یه ربعی باید بری تو آفتاب بازی کنی و ویتامین D بگیری. ولی من که خونه نیستم و باید مادر جون و یا پدر اینکارو بکنن. خیلی ناراحتم که خونه دار نیستم و نمی تونم بهت برسم. دیگه چیزی یادم نمی آد فقط خیلی ناراحتم. احساس می کنم خیلی مامان بدی هستم و به اندازه کافی بهت توجه ...
30 مرداد 1390

ماجراهای آوا و تولد یک سالگی...

دختر چوچولوی من . . . جونم برات بگه از اولین تولدت.من زودتر از هر روز مزخصی گرفتم و اومدم خونه و با پدر جون و تو رفتیم آتلیه ... دریغ از یک لبخند ... !    آهان یادم اومد اخراش یه بار خندیدی. تازه بماند که هر بار موقع لباس عوض کردن کلی گریه میکردی. البته بگما ، تو دختر خوبی هستی . تقصیر تو نبود که . وقت خوابت بود و چون بعدازظهر  پدر جون کار داشت ما مجبور شدیم ظهر بریم. اگه می خوابیدی مطمئنن سرحال تر می شدی. خلاصه قرار شد شب دایی اینها بیان خونه ما و واست تولد بگیریم. عصر پدری رفت روستا. آخه مستاجرمون داشت محصولو برداشت می کرد و اون حتما باید می رفت اما قول داد که زود برگرده. جنابعالی حسابی خوابیدی و ...
28 مرداد 1390